مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
تقدیم به دوست عزیز

به دنیا می‌آییم. نوزادی آغاز می‌شود. قنج زدن‌های کودکی، دوست و آشنا را به دورمان جمع می‌کند. از آنجاست که مرکز دنیا بودن در فکر کوچک‌مان شکل می‌گیرد. کم‌کم بزرگ می‌شویم. کودکی و نوجوانی و خواه ناخواه دو چیز ما را همراهی می‌کند: خودمان و دنیا.

دشت و کوه و آدم‌ها و کلاس و مدرسه و... بر اساس تفکراتمان چیده می‌شوند. کوه بهتر از کویر است، چون من می‌گویم. حسن بهتر از نقی است، چون من از حسن خوشم می‌آید و از نقی نه. و همه‌ی چیزهای دیگر.

دنیا با تمام چیزهایش به وجود آمده است و «من». شاید حرف نادرستی نباشد. ولی هرچه هست وقتی در اثر اتفاقی  انسان‌ها کمی به هم نزدیک‌تر می‌شوند، متوجه می‌شوند «من و دنیای دیگر»ی نیز وجود دارد. هر انسان یک دنیاست با تمام جزئیات. آنوقت است که شرمندگی طول تاریخ بر اندیشه درست و نادرست من سایه می‌افکند. در بیداری به سکوت وامی‌دارد و در خواب به گفتگو. خدای «من» !



شهردار برزک استعفا کرد

سلام آقای اشرفی
آدم ها نقاط قوت و ضعف دارند. هیچ کس نمی تواند ادعا کند که بدون اشکال است. من و شما هم از این قاعده مستثنی نیستیم.
کارهای زیادی در زمان مسئولیت شما انجام شد. به نظر من برخی خوب و قوی و برخی بد و ضعیف بود. هرچه بود گذشت.
من به سهم خود از زحمات شما تشکر می کنم.
در طول تصدی مسئولیت حضرتعالی تلاش کردم با شما به عنوان شهردار برزک ارتباط خوبی داشته باشم. به شما کمک کنم و از کمک شما استفاده کنم. ولی عملاً ارتباط خوبی حاصل نشد. به نظر من شما می توانستید از قابلیت های بالقوه افراد استفاده کنید که نکردید و شهرداری می توانست چتر حمایتی خود را بر سر افرادی که دواطلبانه پا به میدان گذاشته اند بکشد که نکرد.
هرچه بود گذشت.
آرزوی موفقیت برایتان دارم
رفیعی

سبحان و عرفان

من خوشحالم

دمپایی پاش بود. لباس‌های کثیف به تن داشت. مثل حالتی که داخل توالت نشسته به دیوار پاساژ تکیه داده بود. می‌ترسیدم نگاش کنم. حتماْ کسی دیگه‌ای است. استاد دانشگاه، مدیر گروه و مدتی هم معاونت نمی‌توانست او باشد که داخل پاساژ واقع در سه راه میدان تماشگر آمد و شد خریداران کیف و کفش است.

خانم با سبحان، اجناس داخل مغازه را زیر و رو می‌کرد. من عرفان را بغل گرفته بودم و با خودم کلنجار می‌رفتم، این آقا همونه،‌ نه اون نیست.

- برای خرید کفش سبحان پول کم آوردم

- طوری نیست. فروشنده آشناست. بردار پولشو بعداْ براش می‌آرم.

...

در سفری که با دوستان مطبوعاتی به تهران داشتم، داخل چمن‌های کنار عوارضی و هنگام صرف صبحانه صحبت دوران دانشگاه وسط کشیده شد.

- از فلانی خبر داری؟

- آره. یه مدتی تو سری شده بود {به سرش زده بود}

- حالا چطوره

- بهتر شده

...

آدما در طول زندگی با مسائل و مشکلات زیادی روبرو می‌شوند که هرکدام می‌تواند فیلی را از پای درآورد. من هم مثل بقیه آدم‌ها تنش‌های کوچک و بزرگی را داشته‌ام. 

حاصل تمام آنها ۳ نکته است. نکاتی که برای من احساس سرخوشی به ارمغان می‌آورد. اول آن که همواره در آگاه و ناآگاه خود، خدا را در نظر دارم. دوم آنکه خود را پیدا کرده‌ام و سوم، خود را مامور به تکلیف می‌دانم نه نتیجه.

فکر می‌کنم یافتن خود مهم‌ترین چیزی است که پیش‌نیاز خوشحالی است. من چه کسی‌ام؟ چه توانایی‌هایی دارم. نقاط ضعف و  قوت من چیست؟ کجا ایستاده‌ام و می‌خواهم به کجا بروم؟

با جواب به سوال‌های فوق و با یاری خدا، به احساسی رسیده‌ام که برایم خوش است. اینگونه است که نیازی به مخفی کاری در زندگی و عقایدم نمی‌بینم. نیاز به گفتن دروغ ندارم. اهل تملق و خواهش و تمنای بی‌خودی نیستم.

به دست آوردن روزی مسئله مهمی در زندگی من است. تاکنون به روز رسیده است. برای یک لقمه نان زیر منت کسی نرفته‌ام حتی دولت. آنچه خود و خانواده‌ام خورده‌اند رزق لایموت بوده است. نه به این جهت که نداشته‌ام و یا نتوانسته‌ام پیدا کنم. بلکه به علت توجه به رزق حلال است که عقیده دارم در این دوره زمانه بی‌توجهی به آن باعث شده است تا یادها از خدا غافل شود.

همواره برای یادگیری ارزشی فراوان قائلم. اگر کسی کلمه‌ای به من یاد دهد من را بنده خود کرده است و در حد توان نوکری او را خواهم کرد.

شاید اینگونه است که گاهی استاد دانشگاهی نمی‌تواند از پیرامون خود لذت ببرد و بنده ضعیفی چون حقیر از زندگی و سختی‌هایش راضی و خوشحال است.

هرکس که بداند و بداند که بداند

بهشت پنهان در شماره 31 خبری مبنی بر ردصلاحیت شهردار انتخابی شورای آران و بیدگل منتشر کرد که بازخوردهایی به همراه داشت. یکی از آنها مطلبی بود که در وبلاگ آقای عنایتی آمد. در ادامه نظر ایشان و جواب حقیر را ملاحظه می فرمایید:


***

رد صلاحیت بهشت پنهان

خبر نادرستی که ماهنامه ی بهشت پنهان در شماره ی نوروزی خود مبنی بر ردّ صلاحیّت شهردار پیشنهادی شورای اسلامی شهر آران و بیدگل با تیتر درشت چاپ کرد ، نشان داد که این ماهنامه از چاپ خبرهای واهی واهمه ای ندارد.

اجازه بدهید همین جا عرض کنم مهدی عمو زاده ، شهردار پیشنهادی شورای شهر آران و بیدگل از لیاقت ها و شایستگی هایی بر خوردار است که تا کنون هیچ یک از شهرداران گذشته ی این شهر از بدو پیروزی انقلاب به این سو ، از آن برخوردار نبوده اند. و حداقل انتظار این بود که با روی کار آمدن شورای سوم از وجود مهدی به عنوان شهردار استفاده می شد. مهدی بچه ی چشم و دل پاکی است . از قدرت فکری سالمی برخوردار است و دلش برای آبادی اش می سوزد. با حیاست . و اهل خوردن نان حرام هم نیست.
شهرداران گذشته ی آر ان و بیدگل به نسبت، کارهای مفیدی برای شهر خود انجام داده اند. ولی امتیاز مهدی در این است که او  فرزند باند و گروه و ارزش های عاریتی نیست. اهل مطالعه است. خوب حرف می زنذ. با هوش است . نه باج به کسی می دهد و نه اهل خر کردن دیگران است . معمولا از طرح شعارهایی که امروز اکثر مردم بر خلاف اعتقاد قلبی اشان سر می دهند تا اموراتشان بگذرد ، خود داری می کند.
من دیشب در جمع بچه های بهشت پنهان ( امیر عباس مهندس / مجید رفیعی/ محمد علوی / وخانم رسول زاده ) که در منزل در خدمتشان بودم  ، عرض کردم دسترسی به آقای عموزاد ه  برای روشن شدن قضیه ،کار شاقی نبود. و این اهمال و سهل انگاری از سوی یک  رسانه ی محلی غیر قابل اغماض است.
از این گذشته ، نحوه ی خبر رسانی و انعکاس این خبر  ، لحنی توهین آمیز دارد و بیانگر این نکته است که مسئولین ماهنامه ی بهشت پنهان از جامعه شناسی لازم در مورد این شهر کویری و پر مسئله بی خبر هستند. لذا حتما در شماره ی آتی باید اول از خوانندگان عذر خواهی شود ، بعد از آقای عموزاده .

واما بعد...

این خبر در شماره ی سی و یکم بهشت پنهان ، روی جلد چاپ شده است.


سلام و احترام

آقای عنایتی عزیز
همان روزی که شماره 31 بهشت پنهان منتشر شد آقای عموزاده تماس گرفتند و گفتند که خبر نادرست است. خدمتشان عرض کردم ما تلاش کردیم منبع خبر معتبر باشد حال در هر صورت باید صبر کنیم تا حضرت ایشان بر کرسی ریاست تکیه زنند چنانچه اینگونه شد که خطا از بهشت است و چنانچه نشد خبری اعلام شده است و دیگر هیچ
من لحن توهین در خبر نمی بینم شما اگر می بینید شاید اینگونه است. خبر می گوید: وی سابقه کار اجرایی ندارد. این اگر توهین است من به عنوان یکی از نیروهای بهشت عذرخواهی می کنم. هرچند در گفتگویی که با عموزاده داشتم در ادبیات ایشان و کلماتی که به کار می بردند و حتی در آهنگ بیان کلمات به خوبی نشان می داد که کار اجرا کار ایشان نیست ولی از همه این صفات که برای ایشان گفتید و مهم تر از این که کار اجرایی کرده اند یا خیر؛ این است که ایشان «بیدگلی» است.
نکته ای دیگر لازم به ذکر است:
بیش از یک سال پیش از طریق رابطه ای که آقای سردبیر با آموزش و پرورش آران و بیدگل داشت قرار شد اخبار این اداره در نشریه بهشت کار شود. شخص ایشان نیز حلقه ای این ماجرا بود. پیامی که به ما رسید این بود که چون اشخاصی چون آقای عنایتی در این نشریه قلم می زند آموزش و پرورش از دادن خبر به این نشریه معذور است. پس چگونه ایشان را جدای از باندبازی و خرکردن و باج ندادن و باج نگرفتن و ... می دانید؟


و پایان کلام


همه اینها که گفتم میدانم که شما می دانید و تکرار مکررات است. و اسائه ادب ولی خداوکیلی ما و شما سه سال است در عرصه فرهنگ و اطلاع رسانی مفت و مجانی برای مجموعه های دولتی و اشخاص حقیقی و حقوقی کار کردیم کدامشان یه خسته نباشید به ما گفتند؟
من با پیشنهاد شما به جلسه شورا آران و بیدگل دعوت شدم. چند شب و روز نشستم گزارش آن را آماده کردم چند ویژه با هزینه شخصی برای آران و بیدگل کار کردم یک تماس با من گرفته نشد که دستت درد نکنه
این موضوع تنها به آران و بیدگل ختم نمیشه برای هرجا کار کردیم گفتند وظیفه اتان است.
اگر کار مطبوعاتی را بده و بستان و نان قرض دادن بدانیم پستی که در این ارتباط گذاشته اید حرفی برای گفتن دارد و خوب است بالاخره بیشتر از ما, همکار شما بوده و باید به نوعی دلش به دست بیاید ولی اگر از زاویه صداقت به آن نگاه کنیم قضیه فرق می کند
با پوزش
رفیعی


سال نو مبارک

سالی که گذشت زحمات بسیاری برای دوستان عزیز داشتم. امیدوارم به خوبی خود بر من ببخشند. آرزو می کنم سال خوبی برای خود و خانواده محترمشان باشد.

برای سال آینده چه کاری انجام بدم؟

من قالی بافی بلدم. چند سالی از زندگی ام را قالی بافته ام. ریشه می‌زنم. پود می‌دهم. نقشه می‌زنم. و جالب این که از این کار لذت می‌برم. به خصوص اگه رادیو هم داشته باشم. یعنی دوتا کار به طور همزمان انجام میشه. قالی بافتن و رادیو گوش کردن.

کشاورزی هم بلدم. چند سالی کشاورزی کردم. شب‌ها به دنبال جوی آب دویدم. اگر جایی پوز ایجاد شده بود رفع کردم. و آب رو به زمین رسوندم. گاهی اسبار کردم. البته اسبار برایم سخت بود. انرژی زیادی می‌گرفت. محصول جمع کردم. خصوص الو مرغی. اون قسمتی که به درد خشک کردن نمی‌خورد لواش کردم و بقیه را پوست کنده و آفتاب کردم. باید آفتاب خوردنش طوری باشه که نه بسوزه و نه خام باشه تا بتونی یه سال نگه‌داری. با کمک خام از الوهای بزرگ تر جوزقند هم درست کردیم.

صحافی هم بلدم. چند سالی از عمرم به صحافی گذشت. کتاب که خیلی پاره پوره شده باشه طوری درست می‌کنم که فکر کنی همین الان از چاپخانه اومده.

حسابداری هم کار کردم. یه حسابداری کامل. از سند زدن تا تراز مالی گرفتن. اونهم دستی. به یه چشم برهم زدن بهت می‌گم که کارت ضرر داره یا استفاده. چند سالی هم در این کار گذران عمر کردم.

کارهای کامپیوتری هم کم و زیاد بلدم. می‌توم سریع تایپ کنم. طوری که خوشت بیاد. برای طراحی هم با چند برنامه کار کردم. از برنامه‌نویسی هم بی‌بهره نیستم. خیلی زود کامپیوتر یاد گرفتم. اون زمانی که تازه کامپیوتر اومده بود من با آن آشنا شدم.

مصالح فروشی هم بلدم. دو سال سیمان فروختم. سیمان فله آوردم و بعد گونی کردم و حتی تحویل درب منزل هم داشتم. در یک مقطعی کار پردرآمدی بود.

از اینترنت خیلی خوشم می‌آد. یه یکی دو سالی هم تو این زمینه کار کردم. با دوستان مطالعه‌ای کردیم و امکان سنجی و انجام کار و بالاخره موفق شدیم. یه آی اس پی در جایی که از امکانات دور بود راه‌اندازی کنیم.

یه سال هم مهد کودک داشتم. با این که نسبت به این کار آشنایی نداشتم خیلی سریع تونستم سازماندهی بکنم و کار قابل قبولی با کمک دوستان ارائه بدم. این را من نمی‌گویم. 30 خانواده‌ای که بچه‌هاشون رو فرستاده بودند گفتند.

سه سالی هم تو کار مطبوعات بودم. برایم کار جالبی است. همه قسمت اونهم کار کردم. یادداشت نوشتم. گزارش تهیه کردم. خبرنگاری کردم. به کلاس‌های خبرنگاری رفتم. با هرکسی که تو این زمینه کار کرده بود ارتباط گرفتم. و مطلبی یاد گرفتم. طراحی مربوط به این کار را یاد گرفتم و خلاصه هرچی که تو مطبوعات بود کار کردم.

شاید چند تا کار دیگه هم بلد باشم.

خوب همه‌ی اینها عمری و انرژی از من گرفته. ولی فکر می‌کنم هنوز انرژی زیادی داشته باشم. فقط یه پول زیادی نیاز دارم. دارم فکر می‌کنم برای سالی که داره میآد و ان‌شاءالله سالی خوبی هم هست چه کاری انجام بدم که کم و بیش دوسش داشته باشم و مسائل پولی منو تأمین کنه.

تقدیم به عنایتی عزیز

سلام و احترام
وقتی نگاهم به عدد 18 خورد یک لحظه باورم نشد. اینقدر روز ها سخت و سریع می گذرد که گویا دیروز شروع همکاری بود. آن هم همکاری افتخاری. ثانیه ای بیش نیست. هرچند وقتی در آینه به خود نگاه می کنم گویا ده سال پیرتر شده ام.
دیروز بود که برزک خدمت شما و دوستان بودیم و فردایش به خانه اتان آمدم.  و خاطره سفر برزک که روی وبلاگتان آمد نقش خوشرنگ صفحه آخر شماره 15 بهشت پنهان شد و از آن روز شد که باهم گفتیم هرماه به جایی برویم و گشت و گذاری و عیش و نوشی و در نهایت گزارشی.
همیشه شرمنده دوستان بوده و هستم. دوستانی که بی هیچ چشمداشتی در این راه پرفراز و نشیب یاری گر نشریه بوده اند. نشریه ای که تلاش دارد بگوید همیشه راهی برای گفتن است. هرچند گرفتار خودسانسوری بوده ایم ولی هیچوقت بیاد ندارم کلمه ای از مطالب خوب شما زیر تیغ سانسور دوستانی دیگر جان باخته باشد.
کار فرهنگی مثل خیلی از کارهای دیگر سخت است. کار فرهنگی یعنی بال بال زدن کبوتران سفید زیر تیغ ناآگاهی و عدم حمایت و نامهربانی و  حساسیت. ناآگاهی که برای رفع آن چاره ای نیست جز تلاش مستمر در زمانی دراز و شروعی از خود در محیطی که عقل بر احساس چیرگی  کند.
قلم من قاصر است و نوشتن در برابر شما کار را سخت تر می کند. ولی فریاد در کنار شما لبخند شد. هرچند سختی هایم بیشتر از دوران گذشته شد. هزینه های مادی بیشتر شد ولی در مقابل دوستانمان نیز فزونی یافت.

این شماره کمی دیر شد. هنوز برای چاپ نفرستاده‌ایم. علتش نداشتن آگهی بود. آگهی که قرار است فقط هزینه کرایه دفتر شود. و شاید برای یک بسته شرینی و شکلات که ایام عید دست خالی به دیدن دوستان نرویم. برای گرفتنش باید از  دفتر نشریه که بالای کوه البرز بنا شده است به سراغ روابط عمومی‌ها رفت. گردن را کج کرد و گفت ببخشید آقا، مطبوعات فقیر است. یه آگهی بهش بدید. و دوست اداری فقیرنوازی کند آگهی روی سر اداره بگرداند و به مطبوعات بدهد.

همیشه شما به من گفته اید که یک دبیراجرایی نباید از موضع ضعف حرف بزند. و الان هم قصدم این نیست. ولی می‌خواهم بگوید در طول ۳۰ شماره از بهشت پنهان گاهی گرفتار ناآگاهی بودیم و گهی ناآگهی

هرچه هست این شماره هم چاپ می‌شود. و آراسته به گزارش خوب علوی. هم روستای علوی و هم آقای علوی و من همچنان شاگردی کوچکی برای شما عزیزان باقی خواهم ماند.

با سپاس

عبدالمجید رفیعی برزکی

دبیر اجرایی ماهنامه بهشت پنهان

ابزار

«همه بهایی‌اند. گاهی مستقیم به تبلیغ کیش خود برخاسته و گاهی اینگونه به میدان آمده‌اند.» این صحبت برای افرادی بود که برای آزادی در تلاشند.

بیگمان همکاران اتابک به نزد ملایان آمد و رفت می‌کردند و به بازگردانیدن ایشان از مشروطه می‌کوشیدند و بی‌شک یکی از ابزارهای ایشان «بابی» خواندن آزادیخواهان بود.

اتابک در هنگام صدراعظمی خود چه در پادشاهی ناصرالدینشاه و چه در زمان مظفرالدینشاه دلسوزی برای کشور نکرد و بارها بدخواهی از خود نشان داده بود و همگی ایرانیان او را ابزار دست همسایه شمالی می‌دانستند و محمدعلیشاه که او را دعوت کرد، بدخواهیش با مشروطه و آزادی اظهر من الشمس بود.

علما و روحانیت و به اصطلاح تاریخ مشروطه، ملایان نقش مهمی در تاریخ ایران داشته و دارند. مردم از جور حاکمان به آنها مراجعه کرده و مشروطه پیروز می‌شود. یکی دو سال بعد همکاران اتابک می‌آیند که بابی‌گری افزون شده است ودین خدا در خطر است.

عرفان و سبحان
مجتهد و خشم مشروطه‌خواهان

«از ایرانیان که سالیان دراز در زیر دست ملایان زیسته و همیشه آنان را جانشینان امام و نمایندگان خدا باور کرده بودند دلیری به چنین کاری نمی‌رفت»

نویسنده کتاب تاریخ مشروطه با بیان مطلب فوق به شرح این «دلیری» می‌پردازد:

مردم به در خانه «مجتهد» رفتند و از او خواستند از شهر برود ولی مجتهد باور نمی‌کرد  که مردم به یکباره از او رو گردانیده‌اند و به رفتن شتاب نمی‌کرد.

در توضیح این امر باید گفت: جنبش مشروطه در ایران ناگهان برخاست. همگی از علما و عامیان، از توانگران و کمچیزان در آن سهم داشتند. ولی سود و زیان همه یکی نبود.

ملایان که به مشروطه آمده بودند بسیاری از ایشان، نه همه‌شان، معنی مشروطه را نمی‌دانستند و چنین تصور می‌کردند که چون رشته کارها از دست دربار گرفته شود، یکسره به دست اینان سپرده خواهد شد که اینگونه نشد. وقتی اوضاع را اینگونه دیدند به مخالفت با مجاهدان وپرداخته  و از مشروطه کناره گرفتند.

تاریخ ادامه می‌دهد:

«اگر مجتهد به جنگ می‌ایستاد و نمی‌رفت گروه بزرگی به سوی او می‌گراییدند ولی تا آن روز در تبریز جنگی روی نداده بود و هرکسی از نام جنگ و خونریزی می‌ترسید، و او نیز ترسیده و آهنگ رفتن کرد، و با پسران و پیرامونیان خود که بیشتر ملایان و سیدان بودند از خانه بیرون آمد. ولی چون به ششکلان رسید در آنجا به منبر رفت و می‌خواست بد مشروطه را بگوید و با سخنانی مردم را به سوی خود جذب کند.

مجاهدان در انجمن چون این را شنیدند بر آن شدند که بروند و با زور او را روانه گردانند، و به یکبار دو سه هزار تن از ایشان با شور و خروش روانه گردیدند.

حاج شیخ علی اصغر لیلاوایی و شیخ اسماعیل هشترودی و دیگران جلو ایشان را گرفته، با صد زبان بازگردانیدند، و برای جلوگیری از زد و خورد دوباره چندتن از پیشنمازان را فرستادند که رفتند و او را از ششکلان نیر تکان دادند.

بدینسان او را از شهر بیرون کردند و به دارالشوری تلگراف کردند که چنین کرده‌اند. دارالشورای به خصوص بهبهانی و طباطبایی این کار را نپسندیدند  در جواب از آنان خواستند که از هرراه شده مجتهد را خشنوده کرده و به شهر بازگردانند،‌ و پیداست که با آن شور و خشم مجاهدان چنین کاری نشدنی بود.»


پی نوشت:

تمام متن با کمی تغییر نگارشی از کتاب تاریخ مشروطه احمد کسروی است.

طرحی در حوزه رسانه

تسریع در گردش اخبار و اطلاعات شهرستان

 و تعمیق فرهنگ پاسخگویی

مدیران خدمتگزار برای مردم فهیم

با کمک فناوری اطلاعات


با کمک این طرح که کوچکترین بار مالی برای مجری ندارد می توان تحولی شگرف در عرصه اطلاع رسانی ایجاد کرد. این طرح که نتیجه سه سال کار تحقیقی پژوهشی اینجانب است با نگاه به امکانات موجود و به دور از آرمانگرایی طراحی شده و در تمامی شهرستان ها کشور قابل اجرا و وابسته به اراده مجری و کاملاً متکی به «سیستم» است.

کارها درست شود بعد از...

«بگذار قانون اساسی برسد همه اینها درست خواهد شد»  جوابی کوتاه برای مشکلات بزرگ. این جمله‌ای است که اگر کسی گله از ناامنی و وضعیت درهم و برهم مملکت می‌کرد؛ می‌شنید.

روز یک شنبه هشتم دی ماه ۱۲۸۵ خورشیدی مظفرالدینشاه که آخرین روزهای زندگی خود را به سر می‌برد به آن دستینه زد و سپس ولیعهد  نیز پیروی کرد و بدینسان برای مردم ایران «قانون اساسی» متولد شد.

مردم، مجالس بزرگ شادی برپا کردند و پایان قرن‌ها خودکامگی را جشن گرفتند.

بیش از صدسال از وجود قانون و مجلس در کشور می‌گذرد. مجلسی که می‌تواند با پتانسیل‌های بالقوی خود مشکلات مردم را حل کند و روی کم‌پیدای آسایش را نشان توده دهد. ولی گویا جمع شدن نمایندگان در کنار میز هیئت رئیسه با مشت گره کرده و درخواست اعدام برای روسای جمهور و نخست وزیر و رئیس مجلس پیشین -که از دوستان نزدیکشان به شمار می‌رود- کاری بس راحت‌تر از قانون‌گذاری و نظارت بر آن است.

این بار نمایندگان به موکلان خود می‌گویند بگذار اینها اعدام شوند همه مشکلات درست می‌شود.

حسنارود در جمع اساتید ۲۴ - ۱۱- ۸۹

استاد حیدرعلی عنایتی بیدگلی - استاد محمد دهقانی آرانی


حیدرعلی عنایتی بیدگلی - محمد دهقانی آرانی

داستان نان

«مردم آذربایجان از یک سو از محمد علیمیرزا که پادشاه آینده کشور بود نومید و بیزار شدند و از سوی دیگر از ملایان که در انبارداری همدست دیگران بودند دلسرد شدند. رویهمرفته به اندیشه زندگانی نزدیک‌تر می‌گردیدند و کم‌کم این درمی‌یافتند که خود باید به چاره کوشند.

از ملایان نخست امام جمعه، و سپس مجتهد به انبارداری شناخته می‌بودند. مجتهد خود بیزاری نمودی و گناه را به گردن پسرش حاجی میرزا مسعود انداختی ولی امام جمعه به این پرده‌کشی هم نیاز ندیدی.»

داستان نان که مردم برای تهیه آن در تنگنا هستند یکی از عواملی است که در کنار «کشاکش کیشی» و «کشته شدن میرزاآقاخان کرمانی و یاران او» و مسائل دیگر از انگیزه‌های مردم آن خطه برای شرکت در جنبش مشروطه خواهی است.

احمد کسروی شروع مشروطه را از تهران با محوریت طباطبایی و بهبهانی می‌داند ولی تحکیم آن را از آذربایجان دانسته و به علل و عواملی این بیداری می‌پردازد.

آیا مملکت ایران، مصر، تونس و...  به قدر کفایت آدم عالِم دارد تا...

«دوازده سال نمی‌گذرد که دو طبقه شاگردهای فارغ‌التحصیل از این مدارس بیرون خواهد آمد. آن وقت مملکت ایران به قدر کفایت آدم عالِم خواهد داشت که بتواند این حرف‌ها که امروز می‌زنند و ابداً ثمر و فایده‌ای ندارد از روی علم و بصیرت به موقع اجرا بگذارند.»
ناصرالملک -که خود در انگلستان درس خوانده و به دانشمندی و نیکی شناخته می‌شد- در نامه‌ای به طباطبایی با بیان مطلب فوق، دارالشوری را برای ایران زود دانسته و می‌گوید: «یقینم این است و بر صحتش قسم می‌خورم که اگر از روی انصاف بخواهید انتخاب بفرمایید در تمام ایران یک صدنفر ] عالِم[ نمی‌توانید پیدا کنید.»
احمد کسروی نویسنده تاریخ مشروطه نامة ناصرالملک را چاره‌اندیشی عین‌الدوله صدراعظم مظفرالدینشاه برای جلوگیری از قدرت گرفتن طباطبایی یا جلوگیری از تأسیس دارالشوری بیان کرده و می‌گوید: «]زود بودن مشروطه[ بهانه‌ای می‌بود که بدخواهان همیشه پیش آوردندی و به بدخواهی خود رخت دوراندیشی و نیک‌خواهی پوشیدندی»و بعد با مسرت ادامه می‌دهد: «بزرگی طباطبایی و بینایی او در کار، از اینجا پیداست که فریب چنین نامه‌ای را نخورده و سستی به خود راه نداده»
ولی ناصرالملک معتقد است: «هیچ یک از دول متمدنه به منتها درجة عزت و سعادت نرسیده مگر وقتی که دولت و ملت باهم متحد شده دلشان را به روی هم گذارده به اتفاق رفع نواقص خود را نموده اسباب ترقیات ملی را فراهم کردند و این اتفاق و اتحاد برای هیچ دولتی و ملتی دست نداده مگر وقتی که افراد و اجزای آن ملّت به نور علم و تربیت منور شده پرورش یافتند.»
مگر وضعیت علم و علم‌آموزی در ایران چگونه است؟ هزاران مدارس ملی حاضر و موجود است که همه صاحب موقوفات معین است. فقط در تهران 135 مدرسة بزرگ و کوچک و در سایر شهرها و حتی روستاها مدارس دایر است. که روی هم می‌توان به سه هزار مدرسه در تمام ایران اشاره کرد.
ناصرالملک می‌گوید: «منتهی از سوء ادارة آنها تمام این وسایل نازنین ضایع و عاطل مانده به قدر دیناری برای ملت فایده ندارد. فلان گاوچران طالقانی و یا زارع مازندرانی در سن بیست‌سالگی داخل مدرسه می‌شود حجره را معطل می‌کند. حاصل موقوفه را مصرف می‌رساند و در هفتاد سالگی نعشش را از مدرسه بیرون می‌برند. در صورتی که هنوز در ترکیب میم‌الکلمه مات و مبهوت است و با روز اوّل فرقی نکرده و این مدارس را به صورت تنبلخانه درآورده‌اند.»
این صحبت‌ همزمان با شکل‌گیری دبستان‌های جدید است که ناصر‌الملک با اشاره به آن می‌گوید: «در این یازده سال چند مدرسه ناقص ایجاد شده که جز اسم بی‌رسم چیزی نیست.» که با زحمت‌های طاقت‌فرسا حاج میرزا حسن رشدیه تأسیس و پی‌‌گیری شد ولی با موانعی روبرو بود از جمله با آنکه رشدیه چیزی از دانش‌های نوین نمی‌آموخت و احتیاط بسیار می‌نمود، باز ملایان به دستاویز آنکه الفبا دیگر شده و یک راه نوینی پیش آمده ناخشنودی کرده و در مواردی کار تا جایی پیش می‌رفت که طلبه‌ها به مدرسه ریخته و همه نیمکت‌ها و تخته‌ها را در هم شکسته و دبستان را بهم می‌ریختند.
ناصرالملک که به این موضوع آگاه است در ادامه نامه خود می‌گوید: «بنده عرض نمی‌کنم ترتیب مدارس را برهم بزنند که مخالف شریعت و منافی با نیت واقف شده باشد. بنده با جرئت می‌توانم قسم بخورم که ترتیبات حالیة مدارس ملیه هیچکدام با نیت اصلی واقف موافق نیست. پس به اندک اهتمام و همت آقایان و علماء ممکن است تمام این مدارس مصداق صحیح پیدا کند و مدرسة ملی شود نه کاروانسرا و مهمانخانه و آن کاری که در ید قدرت آقایان است این است که همه با هم متفق شده برنامه‌ای یا فهرست مرتبی برای تحصیل و درس‌های مدارس بنویسند، مدّت دوره تحصیل را معین کنند. همین دو فقره را منظم کرده و لوازمش را فراهم نمایند... و در آن فهرست برای هر مدرسه یک دوره از علوم عصر جدید را مجبوری قرار دهند»
طباطبایی به حرف ناصرالملک توجهی نکرد و آنگونه شد  که شد. امروز که چندین دوازده سال از آن نامه و پیشنهاد می‌گذرد. در این دنیای مدرن آیا مملکت ایران، مصر، تونس و...  به قدر کفایت آدم عالِم دارد تا بتواند حرف‌ها وشعارهایی که می‌زنند از روی علم و بصیرت به موقع اجرا بگذارند.

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10      >>