گفت و گو

سخنگوی شورای اسلامی برزک و شورای اسلامی شهرستان کاشانم ولی اینجا وبلاگ شخصی من است

شنبه 18 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 01:26 ق.ظ

مردم سرخوش ؛ جامعه ناخوش

 مردم سرخوش  ؛ جامعه ناخوش
آسیب شناسی رفتار شهروندان در زندگی شخصی و  مناسبات اجتماعی
 حرف که زیاد می زنیم. در هر حوزه ای هم صاحب نظریم. توجه کردید. به هر گروه و طیفی سر بزنید یه جورایی همه فن حریف هستند. از کارگر ساختمانی گرفته تا بقال و عطار و لبنیاتی سر کوچه. بنده خدا، دانشجو و فارغ التحصیل دانشگاهی که حق دارد خودش را عقل کل بداند. اگر دری به تخته بخورد و کمی تا اندازه ای هم در اداره ای یا شورایی پست و مسئولیت گرفته باشد که دیگر هیچ؛ به کل نمی توانید کُنده اش را تا کنید.
به نظرم می رسد جامعه را یک نوع بیماری گرفته است. چیزی به نام  «اختلال خُلقی» ؛ خُلق به حالت شادی یا ناشادی غالب و پایدار فرد گفته می شود. واژه خُلق پیوستاری را در بر می گیرد که یک انتهای آن غمگینی مفرط و انتهای دیگر آن شادی بیش از حد است.
غمگینی را با افسردگی اشتباه نگریم. افسردگی یکی از نشانه های این اختلال خُلقی است. احساس افسردگی معمولاً به عنوان اَندوه شناخته می شود و می تواند به دنبال هر رویداد ناخوشایندی ایجاد گردد. غم ناشی از مرگ عزیزان و پایان یک رابطه محبت آمیز منجر به نوعی افسردگی می شود که داغدیدگی یا واکنش سوگ نام دارد. برخی محققان افسردگی و اندوه را دو چیز کاملاً متفاوت می دانند. مثلاً، برخلاف اندوه، اختلال افسردگی به وسیله ی اطمینان بخشی و نصایح مفید دوستان و خانواده تسکین پیدا نمی کند.
دانشمندی به نام «بِک» می گوید؛ نشانه های شناختی افسردگی را می توان در سه حوزه دسته بندی کرد. نخست، نظر منفی نسبت به خود، شامل عزت نفس پایین، احساس های شکست ، حقارت و بی کفایتی ، به دنبال این ها سرزنش کردن خود و احساس گناه، و موضوع بعدی؛ نظر منفی فرد نسبت به آینده شامل اعتقادات بدبینانه و ناامیدانه است و موضوع آخر؛ نظر منفی نسبت به دیگران است.
گردباد سیاه و ناپیدای افسردگی آسمان شهر را پوشانده است. هرچند می گویند افسردگی ژنتیکی است یا همین چیزهایی که گفتم؛ مرگ عزیز یا شکست عاشقی ولی شاید به موضوعی بی توجه هستیم. زندگی در اجتماعی که در آن ناهنجاری های اخلاقی بسیار دیده می شود و آدم ها در تنگناهای اقتصادی روز را به شب می رسانند اگر غیر از این باشد عجب است.
افراد افسرده انگیزه ای برای عمل ندارند و یا اگر داشته باشند نمی توانند انگیزه هایشان را به عمل تبدیل نمایند. افراد افسرده ممکن است روزها پشت سر هم بی حرکت بنشینند. به جایی و نقطه ای خیره بمانند و در حالت های شدیدتر به عدم شروع واکنش از سوی فرد افسرده، فلج ارادی می گویند.
مثلاً فکر کنید من جوان به دنبال کار بخواهم ازدواج کنم و در ذهن خود با خرید خانه و ماشین آینده ای را نقاشی کنم . حتی فرض کنید به کار خوبی هم اشتغال دارم و ماهی کم و زیاد یکی دو میلیون می گیرم. آنوقت با خودم حساب کتاب می کنم که خانه و ماشین بخرم و ازدواج کنم و زندگی خود و خانواده ام را اداره نمایم. هر جور فکر می کنم دخل و خرج جور در نمی آید. این می شود که به کلی ناامید می شوم و به قولی دست و دلم پی کار نمی رود. بعد این هم می شود نشانه های افسردگی!
البته فروید به گونه ای دیگر می گوید. می دانید که این نظریه پرداز، عامل هر آسیب روانی بزرگسالی را در کودکی جستجو می کند. او می گوید؛ افرادی مستعد افسردگی هستند که در گذر از مرحله ی رشد دهانی با شکست مواجه می شوند، زیرا آنان در این مرحله یا بیشتر از حد و یا کمتر از حد ارضاء شده اند. این چنین افرادی در طول زندگی شان برای کسب محبت یا تأیید دیگران وابسته می مانند، و به رویدادهایی که شروع کننده اضطراب ها یا تجارب از دست دادن هستند، آمادگی دارند.
من که هرچه به دوران کودکی خود می اندیشم اوضاع را بهتر از این روزها می بینم. مهر و محبت به همراه زندگی طبیعی، غذای سالم و اجتماع با نشاط. شاید هم اوضاع خوب است و ما بیخودی به خودمان تلقین می کنیم که این گونه نیست. به قول «مارتین سلیگمن» دچار یک «درماندگی آموخته شده» شده ایم.
نظریه درماندگی آموخته شده مارتین سلیگمن می گوید که افسردگی از این امر ناشی می گردد که فرد یاد می گیرد محیط فیزیکی یا اجتماعی خارج از کنترل شخصی او است.
نظریه درماندگی آموخته شده تجدیدنظر شده می گوید که افسردگی ، حاصل سه ذهنیت برای رویدادهای منفی است: وقتی مشکلی پیش می آید با خودمان می گوییم  همه اش «تقصیر من است» ، یا بعد از چند شکست پیاپی می گوییم «تلاشم فایده ندارد» و یا این که با ذهنی پر از منفی برای خودمان معتقد می شویم که «همیشه برای من رخ می دهد». البته می گویند عکس این هم می شود. به این معنی که وقتی مثبت فکر کنیم حال و خُلق ما هم بهتر می شود.
شاید همه ی این چیزها نسبی باشد و آنهایی که به زعم ما افسرده هستند، سالمند و دیگران مریض. یک مناقشه در مورد الگوهای شناختی افسردگی می گوید که ممکن است حق با افراد افسرده باشد و شاید ما اشتباه می کنیم. به عبارت دیگر ، شاید افسردگی یک اختلال نباشد، بلکه برعکس قضیه صادق باشد. فرضیه ی «افسردگی واقعیت گرا» می گوید که ممکن است افراد افسرده واقعاً در ارزیابی جهانشان دقیق تر از آنانی باشند که افسرده نیستند.
همه ی اینها را گفتم که بگویم یا افسرده ایم یا مانیا. افراد مانیایی به سرعت حرکت می کنند ، بلند و سریع صحبت می کنند ، و مکالمه های آنان غالباً پر از مزاح و تلاش هایی برای ابراز وجود است. پرزرق و برق هستند. معمولاً قضاوت آنها ضعیف است و فرد ممکن است به کارهای خطر آفرین اقدام کند که در حالت عادی آن ها را نپذیرد . آنان ممکن است به وسیله اعمال دیگران ناکامی را تجربه نمایند ، زیرا اعمال آنان را سدی در برابر نقشه های خود بدانند.
شاید این که در حرف زدن راه به کسی نمی دهیم و خودمان را عقل کل فرض کرده و در هر حوزه ای صاحب نظریم؛ بروز و ظهور نشانه هایی از مانیایی باشد. نشانه شخص گرفتار مانیا ؛ عزت نفس کاذب یا خود بزرگ بینی است، پرحرفی یا نیاز به ادامه صحبت یک نیاز نفس گیر مانیا است و پرش افکار یا تجربه این که افکار در حال مسابقه با هم دیگرند را نیز مانیا با خود دارد. اشتغال مفرط به فعالیت های دارای خطر و حواس پرتی از دیگر نشانه های این بیماری است.
در راستای این واقعیت برخی یافته های روان شناسان نشان داده اند که ممکن است رفتار مانیایی، نوعی خُلق افسرده در پشت نقاب باشد. نظریه پردازان دیگر معتقدند که «مانیک» حاصل فرآیندهای زیستی خود اصلاحی است. زمانی که فرد افسرده می شود، افسردگی با تبدیل شدن به حالت مغایر، یعنی شادی مفرط ، خاتمه می یابد. شاید بتوان این گونه نتیجه گرفت که یا حرف نمی زنیم یا اگر بگوییم خارج از قاعده است که هر دو بیماری است. سرخوشی ناشی از ناخوشی

نظرات (1)
سلام

سپاس از مطالب مفیدتون

سرخوشی ناشی از ناخوشی درد امروز اکثریت

موفق باشید

http://zonashop.ir/
شنبه 18 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 01:45 ق.ظ
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :